روزی در یکی از فرودگاههای شهرم دوستم را در
سالن انتظار همراهی می کردم که متوجه شدم مردی با دو ساک سبک در دست به طرف من می
آید.او کنارمن ایستاد تا به خانواده اش خوشامد بگوید.
ابتدا از دیدن پسر شش ساله اش به هیجان آمد و
در حالی که ساک هایش را روی زمین می گذاشت او را در آغوش گرفت.شنیدم که پدر
گفت:"پسرم٬خیلی خوشحالم که تو را می بینم.دلم برایت تنگ شده بود."پسرش لبخند
محجوبانه ای زد و جواب داد:"منم همین طور بابا"سپس مرد ایستاد و به چشمهای پسر
بزرگش خیره شد و در حالی که صورت پسرش را در دستانش می گرفت گفت:"دیگه برای خودت
مردی شدی!تو رو خیلی دوست دارم پسرم."هنگامی که این اتفاقات در جریان بود یک دختر
بچه ـشاید یک ساله ـ با هیجان در آغوش مادرش دست و پا می زد و حتی یک لحظه از منظره
ی فوق العاده بازگشت پدر چشم برنمی داشت.در حالی که مرد به آرامی بچه را از بغل
مادرش می گرفت ٬گفت:"سلام دخترم!"و صورت دخترش را غرق بوسه کرد و بعد بچه را به
سینه خود فشرد.اندکی بعد پدر دختر را به پسر بزرگش سپرد و گفت:"من بهترینشو برای
آخر گذاشته ام."در ادامه طولانی ترین و عاشقانه ترین بوسه ای را که تا بحال دیده
بودم از همسرش گرفت و به آرامی گفت:"تو رو خیلی دوست دارم عزیزم."در حالی که دستان
همدیگر را گرفته بودند و به هم لبخند می زدند .برای یک لحظه آنها مرا یاد تازه عروس
و دامادها انداختند.
برای مدتی گیج شدم و بعد فهمیدم که کاملا تحت
تاثیر نمایش حیرت انگیز عشق بی قید و شرط در نزدیکی خود شده امم.با کنجکاوی از مرد
پرسیدم:"شما دو نفر چه مدتی است که ازدواج کرده اید؟"
بدون اینکه نگاهش را از چهره همسرش برگرداند
گفت:"چهارده ساله که با همدیگه ایم ولی دوازده ساله که ازدواج کرده
ایم."
پرسیدم:"خوب چند وقته که از همدیگه دور
بودید؟"
مرد پاسخ داد:"دو روز تمام!"
سراسیمه گفتم:" دو روز؟"گمان کردم حداقل٬چند
هفته ای از خانواده اش دور بوده!در نتیجه به امید این که مودبانه به فضولی ام
خاتمه بدهم بدون مقدمه گفتم:"امیدوارم زندگی زناشویی من هم بعد دوازده سال چنین شور
و شوقی داشته باشد!"
ناگهان مرد دست از خندیدن برداشت . او مستقیم
به چشمان من زل زد و با نگاه پرشور و حرارتی تمام روح و روانم را سوزاند به من چیزی
گفت که از آن به بعد آدم دیگری شدم.
او به من گفت :""دوست من ٬امیدوار نباش٬تصمیم
بگیر"".
و بعد با لبخندی شورانگیز٬دستان مرا تکان داد
و گفت:"خدا به همراهت
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/01/21ساعت
0:59 AM  توسط فاطمه
|
چهارشمع به آرامي مي سوختند و با هم گفتگو مي
كردند
محيط به قدرتي آرام
بود كه گفتگو شمع ها شنيده مي شد
اولين شمع مي گفت
:
من
دوستي هستم
اما هيچكس نمي تواند
من را شعله ور نگه دارد
ناگزير خاموش خواهم
شد
شمع دوم مي
گفت:
من ايمان
هستم
اما اغلب سست مي
گردم وخيلي پايدار نيستم
در همين زمان نسيمي
آرام وزيدن گرفت و او را خاموش كرد .
شمع سوم با اندوه
شروع به صحبت كرد:
من عشق هستم::::::
ولي قدرت آن را دارم
كه روشن بمانم .مردم مرا كنار مي گذارند و اهميت
مرا
درك نمي كنند آنها
حتي فراموش مي كنند كه به نزديكان خود عشق
بورزند
ولي بي درنگ او نيز
از سوختن باز ايستاد!!
در همين لحظه كودكي
وارد اتاق شد،چشمش به شمع هاي خاموش افتاد
وگفت : شما چرا
نميسوزيد!
مگر قرار نبود تا
انتها روشن بمانيد!!
و ناگهان به گريه
افتاد
با گريه كودك شمع
چهارم شروع به صحبت كرد و گفت:
نگران نباش زماني
كه شعله من روشن وشعله ور شودشمع هاي ديگر را
روشن خواهم
كرد:
من اميد
هستم!!!!
كودك با چشم هايي كه
از شادي مي درخشيد شمع اميد را در دست گرفت
دوستي ، ايمان وعشق
را شعله ور ساخت!!!!!!
شمع اميد زندگي
ام باش تا هرگز خاموش نگردم و هميشه آكنده
از
دوستي، ايمان وعشق
و دركنار هم باشيم!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه
1390/01/13ساعت
3:48 AM  توسط فاطمه
|
زندگی تکرار تفکر در حلقه حیات
است .
زندگی معمای وجود در تفکر بشر
است.
زندگی آزمایشگاه صبر برای موجود
کم طاقت است
و اما ؟؟؟
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند
است.
زندگی خالی است آن را پر
کن.
زندگی یک مشکل است با آن روبرو
شو.
زندگی یک معادله است موازنه
کن.
زندگی یک معما است آن را حل
کن.
زندگی یک تجربه است آن را مرور
کن.
زندگی یک مبارزه است قبول
کن.
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی
کن.
زندگی یک سوال است آن را جواب
بده.
زندگی یک موفقیت است لذت
ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز
شو.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت
کن.
زندگی دعا است آن را مرتب
بخوان.
زندگی درد است آن را تحمل
کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت
خندان و شاد با آن روبرو بشی .
خلاصه اينکه در هر صورتی که هستی زندگی کن
زندگيِ نيک
+ نوشته شده در شنبه
1390/01/13ساعت
3:46 AM  توسط فاطمه
|
سرمشق های بابا آب داد یادمان رفت ... رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت ... شعر خدای مهربان را حفظ کردیم ... اما خدای مهربان هم یادمان رفت ... خدا گفت : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم ... تو ای والاترین مهمان دنیایم ... بدان آغوش من باز است همیشه ...
برگرد ............
یک قدم با تو ، تمام گامهای مانده اش با من
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/11/24ساعت
0:52 AM  توسط فاطمه
|